سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عکس های فریازان

 

 


فریازان خوبم اگر روزی ترکت کردند , وبه تو نیندیشیدند ؛ بدان با تو بودن لیاقت می خواهد !
و تو ـــ ( الیسیا ) ـــ ای کوه سرفراز ، همیشه و همه وقت ، بر فراز آسمان روستایم  بمان !

تا سایه ات بر سر طبیعت ده و مردم آبادی ام باشد.

 

 

 

 

این عکسها توسط  خواهر زاده ام هانیه جلیلوند از (( رودخانه کرزانرود ضلع غربی کوه الیسیا))  در روستای فریازان زمستان سال  88گرفته شده است.وتاریخ درج شده بر روی عکس به خاطر تنظیم نبودن دوربین است.دو کوه الیسیای فریازان و کوه خان گرمز در عکسها دیده میشود. لازم به توضیح است کوه خان گرمز از سه شهر تویسرکان و کنکگاور و اسدآباد قابل روئیت میباشد.

سایر عکسها را در آدرسهای زیرمیتوانید مشاهده کنید.


File #1: http://up.iranblog.com/37261/1266381608.jpg

File #2: http://up.iranblog.com/37261/1266350885.jpg

File #3: http://up.iranblog.com/37261/1266344370.jpg

File #4: http://up.iranblog.com/37261/1266332617.jpg

File #5: http://up.iranblog.com/37261/1266381302.jpg








تاریخ : پنج شنبه 88/11/29 | 8:9 عصر | نویسنده : نویسنده : عباس عبدالمحمدی | نظرات ()

موقعیت جغرافیایی کشورهای بازدیدکننده جهان 

از وب فریازان دربهمن ماه

 

رتبه

کشور

تعداد ورودی

درصد

1

ج. ا. ایران

562

87.26%

 

2

برزیل

30

4.65%

 

3

آمریکا

15

2.32%

 

4

کانادا

5

0.77%

 

5

لهستان

5

0.77%

 

6

انگلستان

4

0.62%

7

آلمان

4

0.62%

8

بلژیک

3

0.46%

 

9

مالزی

2

0.31%

10

ایتالیا

2

0.31%

 

11

فنلاند

2

0.31%

12

امارات

1

0.15%

13

کویت

1

0.15%

 

14

فرانسه

1

0.15%

 

15

استرالیا

1

0.15%

 

16

سوئد

1

0.15%

 

17

ترکیه

1

0.15%

 

18

عربستان

1

0.15%

 

19

عراق

1

0.15%

 

20

ژاپن

1

0.15%

 

21

لوکزامبورگ

1

0.15%

بقیه کشورها

0

0%

مجموع

644

100%

 





تاریخ : چهارشنبه 88/11/28 | 12:39 صبح | نویسنده : نویسنده : عباس عبدالمحمدی | نظرات ()

هدیه ای متفاوت

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

 

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

 

فردا صبح یک ماشین پژو 20? نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو 20? نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟ همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت» !!







تاریخ : چهارشنبه 88/11/28 | 12:21 صبح | نویسنده : نویسنده : عباس عبدالمحمدی | نظرات ()

همه آمده بودند تا بگویند:

 (( زنده باد جمهوری اسلامی ایران .‏))

 راهپیمایی سی و یکمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی که از ساعت 8 صبح امروز آغاز شد و در ساعت 30/12 پایان یافت، حاشیه‌های جالبی داشت.

* به رغم آنکه از قبل اعلام شده بود که راهپیمایی از ساعت 30/9 آغاز می‌شود اما مردم از ساعت 8 صبح در خیابانهای منتهی به میدان آزادی حضور یافته بودند و بعضا شعار «الله اکبر» و «مرگ بر آمریکا» سر می‌دادند.

* راهپیمایی امسال با هوای لطیف آفتابی و گرم آغاز شد و اما پایان راهپیمایی با باران رحمت توأم شد. در این حالی بود که 22 بهمن هر سال معمولا هوای تهران برفی بود.

* یکی از روحانیون با تعداد زیادی شاخه گل طبیعی در راهپیمایی حضور یافت. دقایقی به طور عادی به مسیر خود ادامه می‌داد اما وقتی یک شاخه گل را به فردی داد، مردم برای گرفتن شاخه‌های گل به سمت وی هجوم آوردند و این روحانی با دیدن این صحنه گلها را به مردم داد و خود را از وسط ازدحادم جمعیت کنار کشید.

* شهرداری تهران در یک اقدام عجیب برخی از حفاظ و نرده‌های آهنی وسط خیابان آزادی را رنگ زده بود که لباس برخی از مردم به دلیل عدم اطلاع، رنگی می‌شد.

* به دلیل طولانی بودن مسیر راهپیمایی، عده‌زیادی از مردم بخصوص سالمندان و کودکان که از پیاده‌روی خسته می‌شدند، در کنار خیابانها و روی جدولها دقایقی برای استراحت می‌نشستند.

* ایستگاه‌های صلواتی، برای توزیع عکس، پوستر و تصویر امام، مقام معظم رهبری، دوران مبارزات انقلاب اسلامی در مسیرهای راهپیمایی احداث شده بود. همچنین استقرار پایگاه انتقال خون و استقرار اورژانس در مسیرهای هفتگانه راهپیمایی تا میدان آزادی از حاشیه‌های دیگر این راهپیمایی بود.

*خانه عکاسان ایران ایستگاه عکس یادگاری انقلاب در خیابان آزادی احداث کرده بود.

* بسیاری از مردم به دلیل تشنگی به شرکت زمزم واقع در خیابان آزادی مراجعه کرده بودند و بطری‌های نوشابه می‌خواستند که مسوولین شرکت به برخی از مردم نوشابه داده بودند اما وقتی ازدحام جمعیت در مقابل شرکت زیاد شد چند نفر از کارکنان شرکت بر بالای در ورودی شرکت رفته و با صدای بلند می‌گفتند «تمام شد، تمام شد».

* فردی در خیابان آزادی سی‌دی «حقیقت فتنه» را در اختیار مردم می‌گذاشت. وقتی مردم متوجه شدند برای گرفتن سی دی به سمت این فرد هجوم آوردند.

* راهپیمایی‌کنندگانی که به صوت گروهی در مسیرهای راهپیمایی حضور می‌یافتند پس از پیاده شدن از اتوبوس‌ها و هماهنگی‌های لازم اولین شعار آنها برای حضور در راهپیمایی شعار «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» بود.

* در راهپیمایی امسال آدمک‌هایی از بوش، رئیس جمهور سابق آمریکا، باراک اوباما رئیس‌جمهور فعلی آمریکا در دست مردم بود.

* بر روی بسیاری از پلاکاردها عبارت «مرگ بر منافق»، «مهدی بیا آماده ظهوریم-از شط خون آماده عبوریم»، «صف جدا، خط روباه پیر است- معجونی از زر و زور و تزویر است»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه» نوشته شده بود.
همچنین بر روی برخی از پلاکاردها شعار مرگ بر آمریکا به زبان‌های انگلیسی «Down With U.S.A»  و زبان عربی «الموت لامریکا» نوشته شده بود.

* «خامنه‌ای رهبر است، دشمن او ابتر است»، «نهضت ما حسینیه، خامنه‌ای خمینیه»، «مرگ بر منافق»، «مرگ بر اسرائیل»، «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر ضد ولایت فقیه»، «وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد، ارتش دنیا نتوان جوابم دهد»، حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سید علی» از جمله شعارهای راهپیمایی‌ کنندگان بود.

* حضور خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران در راهپیمایی امروز چشمگیر بود. همچنین برخی از مردم دوربین‌های فیلمبرداری و عکاسی شخصی خود را به همراه داشتند و لحظه‌های به یاد ماندنی راهپیمایی را ثبت و ضبط می‌کردند.

* برخی از خبرنگاران در گوشه‌هایی از خیابان آزادی کمین کرده بودند و هر وقت مسوولی را می‌دیدند برای گرفتن مصاحبه سریع به سمتش می‌رفتند.

* برخی از مسوولین به همراه خانواده‌های خود در راهپیمایی حضور یافته بودند. داود دانش‌جعفری وزیر سابق اقتصاد و دارایی و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام در حالی که دست دختر نوجوان خود را گرفته بود به همراه همسرش در راهپیمایی حضور یافت.

* حضور مسوولین و مقامات لشکری و کشوری در راهپیمایی امسال چشمگیر بود. علاوه بر حضور احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور که سخنران اصلی مراسم بود، آیت‌الله صادق آملی لاریجانی رئیس قوه قضائیه در مراسم حضور داشت. همچنین تعداد زیادی از نمایندگان مجلس، اعضای هیات دولت و وزرا در این راهپیمایی حضور یافتند.

* علی لاریجانی رئیس مجلس در راهپیمایی تهران حضور نداشت. وی که نماینده مردم قم است امروز به قم رفت تا در کنار مردم حوزه انتخابیه خود در راهپیمایی شرکت کند.

* حضور برخی افراد با ویلچر در راهپیمایی و همچنین حضور برخی کودکان که سربند بر سر داشتند و پیرزنان و پیرمردانی که به سختی خود را به جمع راهپیمایی‌کنندگان رسانده بودند، باعث جلب توجه حاضران بخصوص خبرنگاران می‌شد.

* عده‌ای از جوانان آذربایجانی که ظاهرا برای کارگری در تهران حضور داشتند، با در دست داشتن پرچمها و پلاکاردها و همچنین عکسهایی از مقام معظم رهبری و امام راحل در راهپیمایی حاضر شده و به زبان ترکی شعار «آذربایجان اویاخدی - انقلابا دایاخدی» سر می‌دادند.

* در مسیرهای راهپیمایی نشریه امین که متعلق به نیروی انتظامی می‌باشد بین مردم توزیع می‌شد. در این نشریه عکسهایی از اغتشاشگران با تیتر «هنجارشکنان را شناسایی کنید» چاپ شده بود.

* کارگران شهرداری به صورت هماهنگ و سازماندهی شده بعد از پایان راهپیمایی و در حالی که هنوز مردم در حال برگشت از مسیرها بودند تمیز کردن خیابان‌ها را آغاز کردند و کاغذهای پاره شده را در گوشه‌ای از خیابان جمع می‌کردند.

*به رغم تبلیغات گسترده رسانه‌های بیگانه و عوامل فریب خورده آنان برای ایجاد درگیری و اغتشاش در راهپیمایی امروز، مشکل خاصی بوجود نیامد و بار دیگر ترفند دشمنان ملت و نظام با شکست مواجه شد.

*میدان امام حسین(ع)، خیابان انقلاب، خیابان آزادی، میدان ابوذر، خیابان ابوذر، خیابان شهید آیت‌الله سعیدی، میدان منیریه، خیابان شهید معیری، خیابان کارگر، میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آیت‌الله اشرفی اصفهانی، فلکه دوم صادقیه، خیابان محمدعلی جناح، خیابان قزوین، میدان شمشمیری، از جمله مسیرهای اعلام شده برای حضور در میدان آزادی بود.

 






تاریخ : جمعه 88/11/23 | 10:46 صبح | نویسنده : نویسنده : عباس عبدالمحمدی | نظرات ()

 
 فلک را هم فلک برد.

چند لحظه قبل، از حمید عبدالمالکی پسر رسول نجات شنیدم عمه فلک همسر مرحوم خانجان امروز در سرمای فریازان به دیار باقی شتافت.ازخداوند منان برای روح این مرحومه اجر جزیل و برای بازماندگان صبر جمیل مسئلت میجوییم.

روحش شاد یادش گرامی

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است

چون از این غصه نتابیم و چرا نخروشیم 

                      تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست

                      در سر هوس ساقی در دست شراب اولی

 

به بهانه ارتحال عمه فلک

به دنبال فلک

مرد فقیری بود که آه در بساط نداشت و به هر دری که می زد کار و بارش رو به راه نمی شد. شبی تا صبح از غصه خوابش نبرد. نشست فکر کرد چه کند, چه نکند و آخر سر نتیجه گرفت باید برود فلک را پیدا کند و علت این همه بدبختی را از او بپرسد. 

خرت و پرت مختصری برای سفرش جور کرد؛ راه افتاد رفت و رفت تا در بیابانی به گرگی رسید. گرگ جلوی راهش را گرفت و گفت «ای آدمی زاد دوپا! در این بر بیابان کجا می روی؟»  ر

مرد گفت «می روم فلک را پیدا کنم. سر از کارش در بیاورم و علت بدبختیم را از او بپرسم.»   ر

گرگ گفت «تو را به خدا اگر پیداش کردی اول از قول من سلام برسان؛ بعد بگو گرگ گفت شب و روز سرم درد می کند. چه کار کنم که سر دردم خوب بشود.»   ر

مرد گفت «اگر پیداش کردم, پیغامت را می رسانم.»  ر

و باز رفت و رفت تا رسید به پادشاهی که در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد, صداش زد «آهای! از کجا می آیی و به کجا می روی؟»   ر

مرد جواب داد «رهگذرم. دارم می روم فلک را پیدا کنم و از سرنوشتم باخبر شوم.»   ر

پادشاه گفت «اگر پیداش کردی بپرس چرا من همیشه در جنگ شکست می خورم.»  ر

مرد گفت «به روی چشم!»  ر

و راهش را گرفت و رفت تا رسید به دریا و دید ای داد بی داد دیگر هیچ راهی نیست و تا چشم کار می کند جلوش آب است. ناامید و با دلی پر غصه نشست لب دریا که ناگهان ماهی بزرگی سر از آب درآورد و گفت «ای آدمی زاد! چه شده زانوی غم بغل گرفته ای و نشسته ای اینجا؟»  ر

مرد گفت «داشتم می رفتم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم چرا من همیشه آس و پاسم و روزگارم به سختی می گذرد که رسیدم اینجا و سفرم ناتمام ماند. چون نه کشتی هست که سوار آن شوم و نه راهی هست که پیاده بروم.»   ر

ماهی گفت «تو را می برم آن طرف دریا؛ به شرطی که قول بدی فلک را که پیدا کردی از او بپرسی چرا همیشه دماغ من می خارد.»  ر

مرد قول داد و ماهی او را به پشتش سوار کرد و برد آن طرف دریا.  ر

مرد باز هم رفت و رفت تا رسید به باغ بزرگی که انتهاش پیدا نبود و پر بود از درخت های سبز شاداب و بوته های زرد پژمرده. خوب که نگاه کرد, دید کرت درخت های شاداب پر آب است و کرت بوته های پژمرده از خشکی قاچ قاچ شده.  ر

مرد جلوتر که رفت باغبان پیری را دید که ریش بلند سفیدش را بسته دور کمر؛ پاچه شلوارش را زده بالا؛ بیلی گذاشته رو شانه و دارد آبیاری می کند.  ر

باغبان از مرد پرسید «خیر پیش! به سلامتی کجا می روی؟»  ر

مرد جواب داد «می روم فلک را پیدا کنم.»  ر

باغبان گفت «چه کارش داری؟»   ر

مرد گفت «تا حالا که پیداش نکرده ام؛ اگر پیداش کردم خیلی حرف ها دارم از او بپرسم و از ته و توی سرنوشتم با خبر شوم.»  ر

باغبان گفت «هر چه می خواهی بپرس. من همان کسی هستم که دنبالش می گردی.»   ر

مرد ذوق زده پرسید «ای فلک! اول بگو بدانم این باغ بی سر و ته با این درخت های تر و تازه و بوته های پلاسیده مال کیست؟»  ر

فلک جواب داد «مال آدم های روی زمین است.»  ر

مرد پرسید «سهم من کدام است؟»  ر

فلک دست مرد را گرفت برد دو سه کرت آن طرفتر و بوته پژمرده ای را به او نشان داد.  ر

مرد به بوته پژمرده و خاک ترک خورده آن نگاه کرد. از ته دل آه کشید و بیل را از دست فلک قاپید. آب را برگرداند پای بوته خودش و گفت «حالا بگو بدانم چرا همیشه دماغ آن ماهی بزرگ می خارد؟»    ر

فلک گفت «یک دانه مروارید درشت توی دماغش گیر کرده. باید با مشت بزنند پس سرش تا دانه مروارید بپرد بیرون و حالش خوب بشود.»   ر

مرد پرسید «چرا آن پادشاه در تمام جنگ ها شکست می خورد و هیچوقت پیروزی نصیبش نمی شود؟»   ر

فلک جواب داد «آن پادشاهی که می گویی دختری است که خودش را به شکل مرد درآورده. اگر می خواهد شکست نخورد, باید شوهر کند.»  ر

مرد گفت «یک سؤال دیگر مانده؛ اگر جواب آن را هم بدهی زحمت کم می کنم و از خدمت مرخص می شوم.»   ر

فلک گفت «هر چه دلت می خواهد بپرس.»   ر

مرد پرسید «دوای درد آن گرگی که همیشه سرش درد می کند, چیست؟»  ر

فلک جواب داد «باید مغز آدم احمقی را بخورد تا سر دردش خوب بشود.»   ر

مرد جواب آخر را که شنید, معطل نکرد. شاد و خندان راه برگشت را پیش گرفت و رفت تا دوباره رسید به کنار دریا. ماهی بزرگ که منتظر او بود و داشت ساحل را می پایید, تا او را دید, پرسید «فلک را پیدا کردی؟»  ر

مرد گفت «بله.»  ر

ماهی گفت «پرسیدی چرا همیشه دماغ من می خارد؟»  ر

مرد گفت «اول من را برسان آن طرف دریا تا به تو بگویم.»  ر

ماهی او را برد آن طرف دریا و گفت, حالا بگو ببینم فلک چی گفت.»  ر

مرد گفت «مروارید درشتی توی دماغت گیر کرده. یکی باید محکم با مشت بزند پس سرت تا مروارید بیاید بیرون.» ر

ماهی خوشحال شد و گفت «زودباش محکم بزن پس سرم و مروارید را بردار برای خودت.»  ر

مرد گفت «من دیگر به چنین چیزهایی احتیاج ندارم؛ چون بوته خودم را حسابی سیراب کرده ام.»  ر

هر چه ماهی التماس و درخواست کرد, حرفش به گوش مرد نرفت که نرفت و مرد او را به حال خودش گذاشت و راهش را گرفت و بی خیال رفت.  ر

پادشاه هم سر راه مرد بود و همین که او را دید, پرسید «پیغام ما را به فلک رساندی؟»    ر

مرد گفت «بله. فلک گفت تو دختر هستی و خودت را به شکل مرد درآورده ای. اگر می خواهی در جنگ پیروز شوی باید شوهر کنی.»   ر

دختر گفت «سال های سال کسی از این راز سر در نیاورد؛ اما تو سر از کارم درآوردی. بیا بی سروصدا من را به زنی بگیر و خودت به جای من پادشاهی کن.»  ر

مرد گفت «حالا که بوته ام را سیراب کرده ام, پادشاهی به چه دردم می خورد. حیف است آدم وقتش را صرف این کارها بکند.»  ر

دختر هر قدر از مرد خواهش و تمنا کرد و به گوش او خواند که بیا و من را بگیر, مرد قبول نکرد. آخر سر به دختر تشر زد و رفت و رفت تا رسید به گرگ. گرگ گفت «ای آدمی زاد دوپا! خیلی شنگول و سرحال به نظر می رسی. دروغ نگفته باشم فلک را پیدا کرده ای.»  ر

مرد گفت «راست گفتی! دوای سر درد تو هم مغز یک آدم احمق است و بس.»  ر

گرگ گفت «برایم تعریف کن ببینم چطور توانستی فلک را پیدا کنی و در راه به چه چیزهایی برخوردی؟)) 

مرد رو به روی گرگ نشست و هر چه را شنیده و دیده بود با آب و تاب تعریف کرد.  ر

گرگ که نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد, گفت «بگو ببینم چرا مروارید درشت را برای خودت ورنداشتی و برای چه با آن دختر عروسی نکردی؟»   ر

مرد گفت «خدا پدرت را بیامرزد! دیگر به مروارید درشت و تخت پادشاهی چه احتیاج دارم؛ چون بوته بختم را حسابی سیراب کرده ام و تا حالا حتماً برای خودش درخت شادابی شده.»  ر

و تند پرید گلوی مرد را گرفت.  گرگ سری جنباند و گفت «اگر تو از اینجا بروی من از کجا احمق تر از تو پیدا کنم؟» 

او را خفه کرد و مغزش را درآورد و خورد 

و روزها و فلک همچنان در گذرند.






تاریخ : یکشنبه 88/11/18 | 1:15 عصر | نویسنده : نویسنده : عباس عبدالمحمدی | نظرات ()
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.